داستان

ریشه معروفترین ضرب المثل های فارسی

دنبال نخود سیاه فرستادن   هرگاه بخواهند کسی از مطلب و موضوعی آگاه نشود و او را به تدبیر و بهانه بیرون فرستند و یا به قول علامه دهخدا:”پی کاری فرستادن که بسی دیر کشد.” از باب مثال می گویند: “فلانی را به دنبال نخود سیاه فرستادیم.” یعنی جایی رفت به این زودیها باز نمی گردد. نخود سیاه چیست و ...

Read More »

ریشه معروفترین ضرب المثل های فارسی

سنگ کسی را به سینه زدن این عبارت که به صورت ضر ب المثل در آمده و عارف و عامی به آن استناد و تمثیل می کنند در مورد حمایت و جانبداری از کسی یا جمعیتی به کار می رود، فی المثل گفته می شود:” از کثرت پاکدلی و عطوفت سنگ هر ضعیفی را به سینه می زند و از ...

Read More »

ریشه معروفترین ضرب المثل های فارسی

هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی   می‌گویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: “هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی” اتفاقاً زنی این درویش را دید و خوب گوش داد كه ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: “من پدر این درویش را در ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نویسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و ششم)

زویا خاموش به او لبخند زد ((چطور می توانم خوشحال نباشم؟)) کلیتون زویا را به تمام دوستان خود معرفی کرد و هر دو متوجه حسادت خانمها شدند. زویا زیبا و جوان بود و با لباسهای خوبی که کلیتون برایش می خرید، ظریفتر و زیباتر به نظر می رسید. ((چرا آنقدر از من بدشان می آید؟)) چند بار در مهمانی، زنها ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نویسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و پنجم)

پول قهوه را حساب کرد. و موقع برگشتن به هتل از ولادیمیر تشکر کرد. نمیدانست زویا او را به خانه راه میدهد یا نه. زویا گمان میکرد کلیتون ترکش کرده، و کلیتون میدانست که زویا دلیلهای او را بهانه پنداشته بود و فکر میکرد دیگر از او متنفر شده است. ولی کلیتون نمیدانست بگذارد که زویا همانجا بنشیند و بمیرد. ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نویسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و چهارم)

زویا رفت برای مادربزرگش چای دم کند و وقتی به اتاق برگشت مادربزرگش هذیان می گفت. صورتش سفید و داغ بود و در مدت چند ساعت لاغرتر به نظر می رسید. زویا ناگهان متوجه شد که اخیرا وزن زیادی کم کرده بود. و وقتی چشمهایش را باز کرد سعی کرد ببیند زویا کیست. « منم، مادربزرگ…ساکت باشید…صحبت نکنید .» زویا ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نويسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و سوم)

قطارهایی که به لیون و جنوب فرانسه می رفتند پر از کسانی بود که هراسان از پاریس می گریختند. ولی وقتی زویا به مادربزرگش پیشنهاد کرد که از پاریس بروند، پیرزن عصبانی شد. « فکر می کنی چند بار باید فرار کنیم؟ نه! نه، زویا! بگذار همین جا مرا بکشند! از روسیه فرار کردم، و دیگر فرار نخواهم کرد !» ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نويسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و دوم)

  زویا مادر بزرگ را بوسید و خداحافظی کرد،و پیرزن از شادی آن دو احساس شادی کرد.کسی نمی توانست از دیدن آن دو احساس شادی نکند.گویی با عواطف شان اتاق را نورانی می کردند.کلیتون دست زویا را گرفت.و وقتی می رفتند زویا با خوشحالی صحبت می کرد،و حتی وقتی با عجله از پله ها پایین می رفتند،اوجینیا صدای آنها را ...

Read More »

ﻧﺎﻣﻪ یک ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ! (طنز)

  ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ،ﺑﻊ! ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺞ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ. ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ...

Read More »

سریال داستانی: زویا – نويسنده: دانیل استیل (قسمت بیست و یکم)

شب کریسمس در آپارتمان در سکوت می گذشت ؛ و اتاق خالی آنتوان به آنها خیره شده بود . اِوجینیا چند روز پیش به زویا گفته بود شبها در آن اتاق بخوابد ، ولی زویا نمی توانست . پس از مرگ فئودور ، و رفتن آنتوان ، از آن اتاق خوشش نمی آمد ، و ترجیح می داد ت پیدا ...

Read More »